كسي مي پرسد:
از چه رو شكسته اي؟
اين همه اندوهگين
چونان كه در جواني
چون پيري فرتوتي!
نگاهش مي كنم
خود مي خواند
تمام زجر هايم را
تبسمي هديه به او
به خاطر فهميدنم
مي گريد
پس چرا گريه مي كني؟
جواب مي دهد:
تبسم تو بسي از گريه تلخ تر!
مي گويمش:
چنين نبين گر خنده ام به گريه ميخيزد
به لب هايم بنگر كه هنوز از آن ترنم اميد ميريزد
دمي خيره ميشود در چشمهايم
مي گويدم هزار غم داري!
از چه رو مي خندي؟
دمي كه فكر مي كنم
مي گويمش:
تا خنده بر لبان تو نشيند مي خندم!
زمزه مي كند:
صدايت چه سخت ميلرزد!
احساس تنهايي كه نمي كني؟
به او ميخندم
گولش ميزنم
و مي گويم:
نه!
اين همه آدم!
نمي بينيشان؟
پوز خند مي زند:
چه دلخوشي شيزيني!
اين همه آدم!
مي گريم...
مي پرسد:
پس چرا ميگريي؟
فريا ميزنم:
دست از سرم بردار
آينه!
دست از سرم بردار
ببين مثل تو غمگينم ببار امشب براي من
شكسته بغض ديرينم نترس از انزواي من
بگير اين حسرتو از من به احساس تو محتاجم
كه مثل سايه سنگينم نكن بيگانگي با من ....
رويا
چه كسي مايلست يك فكر زيبا را در ازاي يك گرم پول طلا به من بفروشد؟
چه كسي مايلست يك دقيقه از عشق را با يك مشت جواهرات مبادله كند؟
چه كسي مايلست چشمي كه توان ديدن زيبايي را دارد به من داده
و در عوض تمامي دارايي مرا بگيرد؟
رويا
عروسكي مي شوي توي ويترين بزرگترين مغازه
و من كودكي عاشق تو
پاهايم را روي زمين مي كوبم و مي گويم: من او را مي خواهم...
كسي مي پرسد چقدر پول داري؟
دست در جيبم مي كنم و مشتي عشق بيرون مي آورم
مي گويدم: كم است!
پول درشت يعني تقدير!
اما نه! من كودك نيستم
به عروسك كناري نگاه نمي كنم
صبر مي كنم تا بزرگ شوم و
مثل پدر پول درشت در جيب داشته باشم
اما
آيا آن لحظه از وقت عروسك بازي نگذشته است
اگر قسمت ديگري شود چه؟!!!
چرا بايد تنها در حسرتش بمانم
چه كودكي تلخي...
چه كودكي تلخي...
امشب، باز بيدارم...
امشب ، مي نشينم بالاي سر خيالت تا تو بخوابي. تا تو آسوده بخوابي
امشب، تا صبح نگاهت مي کنم. وقتي که مي خوابي، چقدر از هميشه معصوم تري!
دلم مي خواهد چشم بدوزم به چشمان نازنينت، وقتي خوابي. دلم مي خواهد بنشينم کنارت،
مراقب باشم که کسي، چيزي، صدايي، پرده ي نازک خواب لطيفت را پاره نکند.
رويا مي بيني؟!...
چه زيبا لبخند مي زني توي خواب!
چقدر چشمان زيبايت آرامش مي بخشد توي خواب!
تو چقدر آرامي!...
دلم مي خواهد هميشه از اين آرامشت قرار بگيرم
دلم مي خواهد قرار هميشه برقرار من باشي...
یه وقتایی میام کنار خونت
همون وقتایی که دارم بهونت... . . . . آمدم..باران می بارید نم نم...چراغها را که روشن دیدم دلم پر کشید برای...
ما فقط یکبار به دنیا می آییم و توی این جاده زندگی نوشته " دور زدن ممنوع ".
یه جایی خوندم که نوشته بود قلبها از حرفهای ناگفته بیشتر می شکنه تا حرفهای گفته. این روزها هوا بهاریه و هنوز بوی عید می آید، تو هم دلت را بهاری کن. پس بیا از همین شروع سال نو نگذاریم حرفی نا گفته تو دلمون بمونه. اگه کسی و دوست داری یا حرفی تو دلته که باید بگی نگهش ندار، بگو. بذار بدونه که دوستش داری. چرا هی خودت را سانسور می کنی. بعضی ها به همسر و مادر و پدر و حتی بچه هاشون هم نمی گن که دوستشون دارن. اون ها حاضرن از صبح تا شب صد مدل ویتامین و غذا و سرویس های مختلف به بچه هاشون بدن ولی باور کن اگر یک نوازش، یک آغوش گرم، و یک جمله دوستت دارم رو به اونها بگن با تمام کارهایی که تا حالا براشون انجام دادن برابری می کنه.
فرقی نمی کنه اون شخص بچه باشه یا یک آدم ۹۰ ساله. ما آدم ها تشنه محبتیم و اینکه طرف مقابل بگه دارم می بینمت! تو دیده می شی! من می فهممت! قدرت رو می می دونم! ...
حالا قلم رو بردار و دو خط برای اونی که دوستش داری بنویس. حتی غلط یا کودکانه. اگر نمی تونی بنویسی یک شاخه گل براش بخر. اگر این کارو هم نتونستی انجام بدی، برای اونی که دوستش داری دعا کن و موج مثبت بفرست. این کم خرج ترین و زیباترین راه ابراز عشقه! مطمئن باش موقع دعا، فرشته ها این موج های مثبت رو به ساحل دلش می رسونن.
باور نداری؟! امتحان کن!
مي خواستم بهت بگم چقدر پريشونم
ديدم خودخواهيه ديدم نمي تونم
تحمل مي كنم بي تو به هر سختي
به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي
به شرطي كه بشنوم دنيات آرومه
كه دوسش داري كه از چشمات معلومه
بدون يه كسي اونجاست شبيه من يه ديونه كه بيشتر از خودم قدرتو ميدونه
ميدونم نمي رسه به تو حتي صداي من
همين كه تو خوشبختي بسه براي من
رويا
ابرتاداس!
تو بهتر از هر کس می دانی که من این خنجر را همیشه با خود داشته ام
تا چشمان مردانی را که نگاه هوسناکشان را به چهره و اندامم می دوزند
از حدقه درآورم یا آن را بر سینه شان بنشانم و قلب ناپاکشان را از کار بیندازم.
اینک خنجرم وظیفه ای مهمتر به عهده خواهد گرفت:
وظیفه پیوند زدن من به تو!
" قسمتی از رمان پانته آ "
