![]() |
![]() |
|
| ღღ اگـــر اشکی از چشمانم جاریست نشانی از وسعت دوست داشتن است ღღ |
|
وقتی تو را می بینم به یاد فطرتم می افتم که روزگاری از آسمانها هم بالاتر می زیست. وقتی چشمهای تو به چشمهایم می افتد به یاد روزهای زلال ازل می افتم که با فرشته ها روی تپه های بلورین بهشت به این سو و آن سو می دویدم و همصدا با جبرئیل به خداوند سلام می گفتم.
وقتی به من لبخند می زنی به یاد سالهای بی گناه کودکی ام می افتم که زلفهای درختان را می بافتم و با رودها به سوی دریا می رفتم. کوچک ترین دوست من سنجاقکی سرخ بود که هر روز مرا به مزرعه می برد و نام گلها را به من یاد می داد. تو هر شب برایم از دوست داشتن و مهربانی قصه می گفتی و ستاره ای را زیر بالشم می گذاشتی تا خوابهای خوب ببینم. وقتی به آلاله ها شب بخیر می گفتم می دانستم که فردا خورشید پلکهای بسته مرا می بوسد و از خواب بیدارم می کند. مــــــــــادر مهربانم ! این همه کلمه روشن و این همه حرف عاشقانه را تو به من آموخته ای. اگر نفس نورانی تو نبود من همنشین تاریکیها می شدم و نمی توانستم پنجره اتاقم را باز کنم. وقتی تو را می بینم به یاد دستهایت می افتم که از همه آفریده های خدا مهربان ترند. دستهایی که گهواره زندگی را تکان می دادند تا من بی تابی نکنم. شالیزارهای شمال و زنبقهای کوهی شاهدند که تو طاقت نداشتی گریه مرا ببینی و من اکنون به نخلستانهای جنوب و جنگلهای عاشق سوگند می خورم که هرگز اخم را بر چهره ات ننشانم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 تیر1387 توسط نیاز |
|
|
از این همه تکرار خسته شده ام. از این گردش یکنواخت لیل و نهار، بیدار شدن و خوابیدن، از خانه رفتن و به خانه آمدن، سلامهایی که بوی کهنگی می دهند، چراغهایی که به رنگ نا امیدی اند، نگاه های بی رمق، لبخندهایی که به بن بست رسیده اند و آبهایی که طعم سراب می دهند. دلم از این همه تکرار گرفته است، دفترهای تکراری، نفسهای تکراری، شوقهای تکراری، گریه های تکراری، خشمها، مهرها، شادیها و غمهای تکراری. ای ساعتهای پر شتاب مرا کجا می برید؟ چه خبر بکری برایم دارید؟ تا کجا باید با شما بیایم؟ بس است، خسته ام، بگذارید دلم را در گوشه ی آسمانی دیگر بیاویزم. تا کی زمین، تا کی ماه، تا کی دویدن های بی گاه؟ بگذارید کمی بایستم تا دنیا از بالای سرم رد شود! چقدر از این پنجره درهم و برهم به سالهای روبه رو خیره شوم؟ چقدر پلکهایم را به زحمت باز نگه دارم؟ چقدر فردایی را که نیامده است در آغوش بگیرم؟ چرا کسی به خانه من نمی آید؟ کسی که بهانه ای شگفت برای گریه کردن به من بیاموزد. چرا کسی قطره ای باران برایم نمی آورد؟ چرا کسی تپش سراسیمه قلبم را نمی بیند؟ چرا کسی پروانه هایی را که در کودکی گم کرده ام، به من نشان نمی دهد؟ ای میوه هایی که هر زمستان می روید و هر تابستان می آیید، تنهایم بگذارید! من میوه ای دیگر می خواهم، میوه ای که هیچ کس از آن نچشیده باشد. من دنبال پرنده ای تازه ام. آواز همه بلبلان تکراریست. بالهای همه طوطیان غبار آلود است. از این همه تکرار می گریزم، به کجا؟ نمی دانم. شاید به جایی که اشیا و آدمها در آنجا هرگز فرسوده نمی شوند و چین نمی خورند. جایی که خورشید فقط از مشرق طلوع نمی کند. جایی که درختان آواز می خوانند. پرندگان جاری می شوند و سنگریزه ها می رقصند. جایی که فردا به رنگ دیروز است و دیروز به رنگ امسال و امسال به رنگ پس فردا که من نیستم......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 خرداد1387 توسط نیاز |
|
|
یک روز صبح زود چشمهایم را که باز می کنم فرشته ای بالهایش را به صورتم می زند و می گوید: این آخرین باری است که خورشید را می بینی. می توانی تا غروب کنار پنجره بایستی و با آسمان و پرنده هایش حرف بزنی. می توانی دستهایت را در رودخانه ای که از نزدیکی اتاقت می گذرد بشویی. می توانی مشقهای کودکی ات را تمام کنی؛ روی سبزه ها دراز بکشی؛ درختان را در آغوش بگیری و گلها را ببویی. می توانی آخرین سطر نامه ات را بنویسی و روزنامه های صبح و عصر را تا انتها بخوانی و دگمه های پیراهنت را در آینه ببندی. می توانی زانو به زانوی خدا بنشینی؛ گناهان ریز و درشت و تکراری ات را بشماری و یک دل سیر گریه کنی. وقتی فرشته به سوی بی نهایت پر می کشد؛ یادم می افتد هنوز کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم. باید صندلی خالی ام را کنار گلدانهای شمعدانی بگذارم. با ابرهای دلتنگ راه بروم. آرام و بی صدا با آرزوهایم خداحافظی کنم. عکس مادرم را ببوسم. خطوط ساده دستهای پدرم را به خاطر بسپارم و موهای عروسکم را شانه بزنم. باید دلهایی را که شکسته ام از نو بسازم. چشمهایی را که ندیده ام را به دقت ببینم. صداهایی را که نشنیده ام صمیمانه بشنوم و یک بار دیگر در ساحل پر از گوش ماهی و صدف بایستم و مشامم را از عطر تازه موجها پر کنم و سرانجام باید خدا را سپاس بگویم که اجازه داد شاعر باشم؛ با اشیا و واژه ها دوست شوم و زندگی ام در رویاهای معصوم بگذرد. فرشته آنقدر دور می شود که فقط ردی از بالهایش را در آسمان هفتم می بینم. نمی دانم صدایم را می شنود یا نه؛ اما با تمام وجودم فریاد می زنم: ای فرشته مهربان... از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد! فرصتی برای دوست داشتن. یک روز اصلا کافی نیست. باور کن هنوز به خیلی ها نگفته ام که دوستشان دارم؛ حتی به او که هر روز ساعتم را با صدای قلبش و با جزر و مد نفسهایش تنظیم می کنم.....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 اردیبهشت1387 توسط نیاز |
|
|
اگر همه کلمه ها با من قهر کنند... اگر هیچ خودکاری با من همراه نشود... اگر شب ستاره هایش را از من پنهان کند... اگر ماه دیگر قدم در اتاقم نگذارد... اگر درختها و گلها عطرشان را از من دریغ کنند... تاب می آورم و صبوری پیشه می کنم. اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند... اگر دریاها سنگ شوند و کوه ها آب... اگر جنگل ها یخ بزنند و پرنده ها بالهایشان را در بیشه های ناپیدا جا بگذارند و پرواز چیز غریبی بشود... عنان صبر را از دست نمی دهم. اما نمی دانم اگر یک روز صبح چشمهایم را به امید دیدن تو نشویم چه باید بکنم. نمی دانم اگر تو را نبینم باز هم این باغچه کوچک و این پونه ها و ریحانها و آینه کوچکی که روی تاقچه است باز هم زیبا جلوه می کند یا نه؟ بی تو قطارهایی که در باران می گذرند قطعات عمر مرا با خود می برند. آیا این پلکان کهنه روزی مرا به تو می رساند؟ آیا این حصار دیوانه سرانجام کنار می رود؟ آیا من پراکنده شدن نور را در شبستان خیالم خواهم دید؟ دور از تو لبها و لبخند؛چشمها و تماشا زیبا نیست. دور از تو از رنگین کمان مهر که بر دلها پل می بندد نمی توانم حرفی بزنم. دور از تو دفترچه خاطرات من خواندنی نیست. اگر تو نبودی و عشق تو نبود از چه چیزی باید می نوشتم؟ جهان با عشق دیدنی می شود... هر شب بر بام رویاهایم می ایستم تا شاید دست در دست ماه به دیدنم بیایی. هر چقدر هم دور باشی دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آنقدر از ستاره ها بالا می آیم تا به تو برسم....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 توسط نیاز |
|
|
نخستین نامه را در بهار نوشتم! زیر درختی که از دیدار باران خیس بود و برگهایی که تازه عشق را تجربه کرده بودند. نامه ام را به نسیم دادم تا به نزدیکترین بنفشه برساند. اولین بوسه را در بهار دیدم. پدرم نورانی تر از خورشید شده بود و مادرم انگار خواهر ماه بود. وقتی مرا بوسیدند عطر زندگی خوش تر از همیشه در مشامم پیچید. اولین لبخند را در بهار دیدم. خانه ما پر از سنبله و ستاره بود. یک جمهوری کوچک... زیباتر از شقایق و بزرگتر از هزار خوشبختی. اولین کلمه را در بهار بر زبان آوردم. پرنده ها در اطرافم حلقه زده بودند و نرگس ها به من خیره شده بودند. انگار آسمان در ایوان خانه مان موج می زد. کلمه هایم بالاتر از ابرها می درخشیدند. اولین بار در بهار عاشق شدم. هر شب خواب گلبرگها و گندمها را می دیدم. رویاهایم شادی کنان به سویم می آمدند. من عاشق یک گل سرخ بودم که در کنار مهربانی های تو قد کشیده بود. اولین بار در بهار بیدار شدم. نام تو در همه جای اتاق به چشم می خورد. آینه ها و درختانی که به شکل اساطیر بودند به خلوتم راه یافتند و در این میان تنها تو بودی که می توانستی با من حرف بزنی و حرفهایم را بشنوی. اولین بار در بهار سبز شدم. گلهای باغچه دوست داشتند با من دوست شوند. چرا که نام تو بر لبم روییده بود.....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 توسط نیاز |
|
|
دوباره می توان آغاز شد. این را پرنده ای که روی شاخه درخت سیب نشسته بود گفت. دوباره می توان شاعر بود و برای آدم و حوا شعر سرود و سینه ریزی از غزل برای دخترکان یتیم ساخت. دوباره می توان ساده بود و همچون نسیم فروردین از میان باغچه ها گذشت و به تمام غنچه ها سلام گفت. دوباره می توان قد کشید و همشانه ماه ایستاد و آنقدر نورانی شد که خورشید جرأت سر بر آوردن هم نداشته باشد. غصه هایت را در زلال ترین رود بهار بشوی و از قله های دست نیافتنی عشق بالا برو! وقتی به جبرئیل رسیدی بیتی از حافظ را بر بالهایش بنویس! دوباره می توان تازه شد و با طراوت برگهای نو رسته بهار را تلاوت کرد. پاییز را فراموش کن و به کوچه های سرسبزی بیندیش که تو را به فردا می برد. دوباره می توان دیگران را دوست داشت و برای زیبایی همسایه ها اسپند دود کرد و حتی با سنگها مهربان بود. زمستان را از لباست بتکان و بهار را به خانه دلت دعوت کن! دوباره می توان همراه صنوبرها سبز شد و آنقدر ترانه خواند تا جهان مانند یک موسیقی زیبا جریان یابد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 فروردین1387 توسط نیاز |
|
|
روزی که به دنیا آمدم گلها آینه بودند و آینه ها خوشبو. پروانه ها بالهایشان را در گلها تماشا می کردند و آینه ها شاخه شاخه می شکفتند! روزی که به دنیا آمدم چشمه ها زودتر از من راه رفتن را آموخته بودند و پرنده ها بیشتر از من طعم تو را می دانستند. من تو را که کوه ها با تو حرف می زدند نمی شناختم. تو را که نسیم ها عاشقانه به دیدارت می آمدند ندیده بودم. من از هزار توی ازل گذشتم و از جاده ملکوت سرازیر شدم و به خیابانهای خاموش زمین رسیدم. چه باران هایی که زودتر از من آمده بودند. چه دشتهایی که زودتر از من سبز شده بودند. چه آدمهایی که قرنها قبل از چشم گشودنم عاشقت شده بودند. ناگهان حسرتی بر دلم چیره شد. با خود گفتم: " من دیر آمده ام. خیلی دیر... " سالها پی در پی گذشت. در قطب شمال غفلت بخ زدم و در جهنم دنیا سوختم و خاکسترم را بادها دست به دست بردند. من مثل شیشه های یک پنجره فراموش شده شکستم. شیطان هر روز در شبستان دلم می نشست و فرشته هایی را که از سوی تو به احوالپرسی ام می آمدند تمسخر می کرد. افسوس که آنها همیشه دست خالی از نزد من باز می گشتند. خدایا! می دانم باز هم دیر آمده ام. اما از بی تو بودن خسته ام. می خواهم یک شب بی هیچ آداب و ترتیبی به اتاقت بیایم. برایت شاخه ای گل لاله بیاورم و با تو آشتی کنم و تو بی هیچ سر زنشی مرا بپذیری. خدایا! می خواهم عاشقی دیگر باشم. اگر چه آخرین نفر باشم.......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 فروردین1387 توسط نیاز |
|
|
به خاطر خودت و شکوفه ای که چند ساعت قبل بیدار شد تاریکی ها را دور بریز. به روزهایی که در لابه لای بشقاب سبزه موج می زند سلام کن. مقابل آینه بایست. شاید بهار از درون آینه بیاید. از کجا معلوم؟ شاید بهار تویی. شاید بهار وقتی تو را می بیند گل از گلش می شکفد و سبز می شود. به خاطر من و آوازهایی که با شاپرکها برایت خوانده ام پنجره ها را مبند! رودخانه ای می خواهد از کنار تو عبور کند. حرفهایت را به آبها بده. دستت را روشن کن تا پرستوها راه خود را گم نکنند. دفترت را بیاور. چیزی بنویس. شاید بهار از میان خطوط دفترت بیاید. کلمه ای بگو شاید دلت سبک شود. به خاطر دستها و چشمهایی که تو را دوست دارند بقچه های اخم را باز کن! کاسه ای دلتنگی برای ابرهای ارغوانی ببر. بهار را زیر باران بهتر می توان دید. قلبت را به نزدیکترین درخت بده! اگر درخت قلب داشته باشد با دیدن فروردین پر در می آورد. تو هم می توانی هر وقت که خواستی پرنده شوی. یک قناری مهربان که هر روز روی شاخه عشق زندگی را تلاوت می کند. به خاطر غنچه هایی که روبروی آرزوهایت شکفته اند لبخند بزن. بگذار آسمان به سوی تو بیاید و ساکنان همه سیارات آمدن بهار را به تو تبریک بگویند......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 اسفند1386 توسط نیاز |
|
|
وقتی می خواهم برای تو بنویسم دوست دارم از هر آنچه در طبیعت است کمک بگیرم. از یک گل سرخ تنها در بیشه ای بی نشان. از کبوتری که در ابرها لانه دارد. از چشمه ای زلال. آنقدر زلال که انسان دریغش آید قطره ای از آن بنوشد.از شاپرکی که صدای خود را صیقل داده. از پروانه ای که هر روز زیبا تر می شود. از کوهی که هیچ پایی به قله اش نرسیده. از دریایی که هیچ دستی کاکل موج هایش را لمس نکرده. از قصه ای که هیچ گوشی آن را نشنیده. از شعری که هیچ شاعری آن را نسروده و از تصویری که هیچ نقاشی آن را نکشیده است.
وقتی می خواهم برای تو بنویسم دوست دارم از هر آنچه در کائنات است کمک بگیرم. دوست دارم ستاره ها را آب کنم و به جای جوهر در قلمم بریزم تا کلماتم نورانی شوند. دوست دارم در خلوت ترین نقطه ماه بنشینم و حرف دلم را برای تو بنویسم. دلم نمی خواهد هیچ کس حتی فرشته هایی که در دو طرف شانه ام زندگی می کنند حرفهایم را بشنوند. من تو را در همه ای کاشهایم می بینم. تو را در همه دلواپسی ها و دلشوره هایم. در اشکها و شادی های کودکانه ام. در حسرت ها و آهها و در سوز و گدازهایم می بینم. من هر دری را به امید آمدن تو باز می کنم و هر دفترچه ای را به امید خواندن نام تو ورق می زنم. من در ترنم هر نغمه و آهنگی تو را می جویم و با گل و نسیم از تو می گویم. با کلمه ها نمی توانم با تو حرف بزنم. کاش حرفهای ساکتم را می شنیدی. حرفهایی که در چشمهایم زندگی می کنند. حرفهایی که هیچ گاه نتوانسته ام بر زبان بیاورم. به آویشن و سوسن و شبنم قسم این حرفها سالهاست که منتظرند تا به تو برسند. می خواهم برایت آسمانی بسازم و خورشیدی که هیچ گاه غروب نکند. می خواهم برایت کهکشانی بسازم که پای هیچ فرشته ای به آنجا نرسیده باشد. می خواهم برایت زمینی دیگر بیافرینم و پرندگانی دیگر و جنگلی تازه و دریایی تازه تر. می خواهم قلبم شعله ای آبی و گیرا باشد و من در پرتو آن تا روز قیامت بسوزم و تو را تماشا کنم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 اسفند1386 توسط نیاز |
|
|
تو چه می دانی این دل که پشت پیراهنی از گل سرخ پنهان است چقدر دلتنگ توست؟ اگر دیواره دهلیزهایش را ببینی که با نام تو تزیین شده. اگر صدای تند و هیجان آلودش را بشنوی. آنگاه شاید کمی ـــ فقط کمی ـــ او را درک کنی. تو چه می دانی این چشم که از میان تیرهای مژگان و کمان ابروان عطر نفسهایت را دنبال می کند چقدر مشتاق دیدار توست؟ اگر خود را در آینه اش تماشا کنی و رودهای گرمی را که دمادم ازآن جاری می شوند ببینی آنگاه شاید کمی ـــ فقط کمی ـــ به او حق بدهی. تو نمی دانی که روزگار چقدر کوتاه است و چراغهای خوشبختی دیری نمی پایند و همیشه نمی توان شانه به شانه هم در باران قدم زد و سیب ها و پرنده هایی را که روی شاخه ها نشسته اند تا آخر شمرد. تو نمی دانی که ممکن است ناگهان در میانه راه گردبادی عظیم همه چیز را در هم بپیچد و اثری از حرفهای قشنگ و نگاه های خاطره انگیز نماند. نه. تو اینها را نمی دانی که اگر می دانستی حتم داشتم حتی یک لحظه هم مرا با غمهایم تنها نمی گذاشتی و نمی توانستی از تازه ترین شعرهایم بگذری. کاش می دانستی که هر قطره باران آینه ای است که می توانی علاقه مرا به خودت در آن ببینی. آن وقت در روزهای بارانی هیچگاه از قاب پنجره کنار نمی رفتی.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 بهمن1386 توسط نیاز |
|
|
صفحه نخست قاصدک خاکستر ذهنم |
| درباره وبلاگ |
درباره خودم فقط همین را می توانم بگویم که در یک روز بهاری روی بال خیال انگیز سنجاقکی عاشق به دنیا آمده ام و در زمستانی غریب با دستهایی پر از شعرهای عاشقانه با دنیا خداحافظی خواهم کرد...
|
| بوسه ها هیچ گاه نمی میرند |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|